السيد محمد باقر الداماد ( الميرداماد )

58

تقويم الايمان وشرحه كشف الحقائق للعلوي ( تعليقات النوري )

موجى ايجاد كردند كه آثار آن تا مدّتها باقي ماند . از آنجا كه آنچه كه در اين مقدّمه اهمّيت دارد بررسى وتحليل نظام فلسفي ميرداماد است ، از اين رو در اين قسمت به تبيين اجمالي آن بسنده مىكنيم . هر چند كه در ضمن آن حكمت ارسطويى ونظام فلسفي مشّاء نيز نمودار خواهد شد . همان گونه كه گذشت بناى رفيع حكمت يماني بر سه ركن اساسى استوار بود : 1 . حكمت مشّاء : شيخ الرئيس بو على سينا در تداوم حركتي كه فارابى آغاز كرد وفيلسوفان مسلمان كما بيش پىگير آن بودند ، با اصلاح نقاط ضعف متديك ومبنايى حكمت ارسطويى كه در قالب فلسفهء اسلامى به بار نشسته بود ، سعى در استحكام فلسفهء اسلامى وپىريزى دوبارهء حكمت مشّاء امّا در قالبى ديني اسلامى داشت . أساس حكمت ارسطويى بر دو عنصر : 1 . منطق صوري 2 . عقل‌گرايى محض استوار بود . أرسطو در نظام فلسفي خويش به كمك براهين عقلي وبا قواعد منطقي به اثبات مسائل مىپرداخت . أو اين دو را براي كشف مجهولات وتفسير ماهيت وروابط موجودات كافى مىدانست ومعتقد بود كه علم يقيني تنها از طريق قضاياى عقلي واز استدلالهايى كه در قالبهاى منطقي ارائه شوند ، بدست مىآيد . أو در حوزهء طبيعيات نيز از قضاياى عقلي وشيوه‌هايى تعقّلى بهره مىجست وپديده‌هاى طبيعي وروابط ميان آنها را تفسير عقلانى مىكرد . أرسطو اصرار بر اين داشت كه مباحث طبيعي را به سرپنجهء عقل محض پيش برد وبه قوانين تجربى كمتر بها مىداد . از اين رو رشد اجزاى دستگاه معرفتي أو ناهمگون بود . چه بخش فلسفهء أولى بسيار فربه وقسمت طبيعيات آن رنجور وناتوان بود . به طور كلّى وبا اغماض از تك تك قضايايى كه پيكرهء حكمت ارسطويى را تشكيل مىدهند مىتوان « استناد به منطق صوري » را نقطهء قوّت ، و « عقل‌گرايى محض » حكمت ارسطويى را به عنوان عمده‌ترين نقطهء ضعف آن به شمار آورد .